تبلیغات
خیمه شهدا

























خیمه شهدا

مشعل فروزان شهادت خاموش نشدنی است


 دل سوخته عمر کم فاطمه ایم


 

 به خیمه شهدا خوش امدید



[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات



آب! بسوزد دلت

خاک! شود خاک عزا بر سرت

باد! پریشان شوی

چشم! الهی که بباری فقط

پیش نگاه شما…
مادر خورشید سوخت

الا طلیعه ی کوثر سفر بس است بیا


غروب غربت مادر سفر بس است بیا


بیا که چشم به راهت نشسته خاک بقیع


  به جان فاطمه دیگر سفر بس است بیا




[ پنجشنبه 6 اسفند 1394 ] [ 11:48 ق.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات




به اذن پادشاه طوس منهم کربلایی شدم


ان شاالله نایب الزیاره شما بزرگواران خواهم بود

پ،ن:

بوسه بر ضریح خورشید عجب صفایی دارد





[ سه شنبه 3 آذر 1394 ] [ 07:34 ق.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات

بسم رب الشهداء و الصدیقین


سلام بر برادرعزیزم! سید عزیزتر از جانم!


گوشه دنجی می خواستم که به دور از همه دغدغه های روزمره؛ فقط با تو باشم


و حرفهای دل بی قرارم را با تو بزنم.


سید جان سنگر شقایقهای اتش گرفته و خیمه شدنش رو بیاد می آوری؟از روزای فاطمیه شروع شد


تو همون روضه ای که بوی چادر خاکی مادر رو می داد یادته! یادته بر ما چه گذشت


نیت کردیم بانام تو و برادر جانمون سید محسن قریشی بنویسیم برای حضرت مادر


اکنون! بخاطر بانوی بی نشان مدینه دستم رو بگیر که بتونم خوب باشم.


من که جز تو کسی رو ندارم  قول می دم مثل خودت باشم مثل شهید...


                   

چه زیباست که به دست یک شهید پرورش یابی، چشم بگشایی و متولد شوی.


شهید سید رضاقریشی
در سال 1344 در مهریز یکی از شهرستانهای تابع استان یزد به دنیا آمد

 
تحصیلات ابتدائی و راهنمایی راباموفقیت به پایان رسانید و وارد هنرستان شد

و رشته راه و ساختمان را انتخاب کرد  و در حین درس خواندن عازم جبهه شد.


سال اول هنرستان بود که جنگ به اوج خودش رسیده بود. وقتی سلاح بدست میگرفت

حدود یک وجب از قد سید رضا بلندتر بود اما با این حال از لحاظ جسمانی بسیار قوی بود

چون مدت طولانی در باشگاه کاراته نیز فعالیت می کرد. حدود 4 سال بطور مستمر در جبهه

بود و چندین بار زخمی شد و در عملیاتهای زیادی شرکت کرد مدتی هم در سپاه زاهدان فعالیت داشت

وقتی که در جبهه مجروح شد و دوران استراحت پزشکیش رو پشت سر میگذاشت خیلی بی تابی میکرد

و میگفت من الان باید جبهه باشم نه در رختخواب ایشان مدتی که به عضو سپاه درآمده بود،

به جای لباس رسمی سپاه، لباس بسیجی به تن داشت. فقط یک مرتبه لباس سپاه را پوشید

ومادرش گفت این لباس برای تو خیلی برازنده است چرا همیشه نمی پوشی؟

جواب داد این لباس لباسی است که امام عزیزمان فرمودند ای کاش

منم یک پاسدار بودم. هر وقت این طور پاسداری شدم که امام آرزو کردند آن موقع لباس را می پوشم

سید رضا انسانی خدا جو و با اخلاص بود
نماز شب او چنان طولانی بود که همیشه به بالاخانه منزلشان

میرفت تا پدر ومادرش نفهمند و ساعتها با معشوق خودصحبت میکرد.

روزها همین طور سپری می شد تا یک روز پس از 4 سال حضور چشمگیر در جبهه های نبرد حق علیه باطل

درپادگان زید تیری به جمجمه ایشان اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت نائل شد.

او از جمله شهیدانی بود که قبل از شهادتش قبر خود را آماده کرده بود.

فرمانده تیپ پس از شهادتش گفت:« با شهادت قریشی کمر تیپ شکست»

                            گزیده از وصیت نامه شهید سید رضا قریشی فرزند سید محمد:

"وقاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم ولا تعتدوا ان الله لا یحب المعتدین"


خدایا که کریمی و بزرگی که می دانی خطا کارم با اینکه سخت به وجود تو اعتقاد دارم در پرستش تو کوتاهی به خرج داده ام .
اکنون

که در یافته ام وجود هرکس در دنیا برای آزمایش و سنجش زندگی او می باشد
و اینک در این برهه از زمان از دنیا گرفتار نامردیهای

گوناگون شده و اطمینان به یک لحظه از آن نمی توان کرد،
ای ملت مسلمان و مبارز ایران که تا به حال از امام و انقلاب خویش حمایت

و یاری کرده اید
بر شما باد تا آخرین نفر و تا آخرین نفس همینطور از اسلام وامام و انقلاب خود یاری کنید و این آیه شریفه ( اطیعوالله

واطیعو الرسول و اولی الامر منکم ) را فراموش نکنید
و به دنبال کسانیکه خطشان از خط امام که همان خط انبیاست جدا نشوید .

و شما بدانید تا زمانیکه
دنباله رو مراجع تقلید و پشتیبان ولایت فقیه هستید اینها نمی توانند بر شما تسلط پیدا کنند و اما وای بر

زمانیکه اینها بتوانند شما ملت را از روحانیون و روحانیون را از شما جدا کنند .

من با میل خودم به جبهه آمدم و از هر کس که پرسیده ام داوطلب به جبهه آمده است
همانند یاران حسین که داوطلب به جبهه رفتند .
چون یاد و ذکر خدا در دلهای ما اطمینان و قدرت قلبی ایجاد می کند ، همواره سربلند و پیروز خواهیم بود .

این ایران عزیز ، این کشور رسول الله و مکتب اسلام که بیش از هزار و چهارصد سال از طرف کفر مورد هجوم بوده است
بر گردن من

و شما حق دارد و برای حفظ آن باید نهایت کوشش را بکنیم ،
همانطور که امام فرمود : چشم امید من به شما جوانان برومند است

که ادامه دهندگان راه حسین (ع) هستید
راه را بیش از 1400 سال ادامه داده اید .

پدر درود بر تو که همچون ابراهیم فرزند خود را به فرمان خدای بزرگ به قربانگاه فرستادی.
بدان وآگاه باش که اسماعیلت هرگز از فرمان

باری تعالی سر باز نمی زند و مرگ در راه خدا را به جز سعادت نمی داند
و زندگی را جز جهاد در راه عقیده درست نمی داند و شهادت

را از بهترین نعمتهای خداوند می داند.
مادر عزیزم که عزیزترین عزیزها هستی و بعد از خدا مهربانترین مهربانها، من به وجود تو افتخار

می کنم
که نزد تو اینچنین تربیت شده ام که توانستم در هنگام جوانی خدمت ناچیزی به اسلام بکنم

 
و چنان مرا تربیت کردی که پای خود را جای پای علی اکبر بگذارم، که کشته شوم
 
 یا سالم باشم برای تو افتخار است
.


والسلام علی من التبع الهدی

سید رضا قریشی ـ مهریز ـ یزد مورخ 6/5/1362 سقز

پ،ن:

روز جمعه 24  مهرماه سالگرد عروج ملکوتی شهید سید رضا قریشی است

برای شادی اروح طیبه ی شهدای گرانقدرمان بلاخص این شهید عزیز

حمدی قرائت بفرمایید

التماس دعا

"برگرفته از وبلاگ اسمان مدیون زهراست"



برچسب ها:شهید قریشی، ایثار و شهادت، دارالعباده،  
[ چهارشنبه 22 مهر 1394 ] [ 09:01 ق.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات

هفته پیش توفیقی دست داد که در خاکسپاری تعدادی از این غیرتمندان مجاهد و مهاجر افغانی تیپ فاطمیون شرکت کنم.

در نگاه اول تابوت‌های سبز که پرچم هیچ جغرافیایی بر آن نبود خودنمایی نمی‌کرد. در نگاه دوم مشایعت کنندگان چشم بادامی با صورت‌های رنگ پریده و زخم دیده از حوادث روزگار. و در نگاه سوم تعجب رهگذران که از هم می‌پرسیدند که کجا شهید شده اند؟

به خودم آمدم و دیدم پیکر مطهر شهیدی را در آغوش کشیده و روانه خانه ابدی می‌کنم. این اولین باری نبود که صورت شهیدی رو روی خاک می‌گذاشتم. وقتی جسم مطهرش در خانه قبر قرار گرفت، بندهای کفن را یک به یک باز کردم. صورتش با کفن و نایلون پوشیده شده بود. با وسواس و دقت خاصی صورتش رو باز کردم و نگران هم بودم که مبادا سری در پیکر نداشته باشد. الحمدلله سر و صورتش سالم بود و روی خاک قرار دادم. اصرار داشتم که حتما خانواده‌اش برای آخرین بار روی عزیزشون را ببینند.

ولوله ای به پا بود. بچه‌ها کمک کردند تا مادرش جلو آمد. مادر می‌گفت می‌خواهم صورتش رو ببینم؛ من هم دو طرف کفن رو گرفتم و قدری شهید رو از خاک بلند کردم و مادر دستی به صورتش کشید. منتظر شدم تا تلقین خوانده شود و من هم شانه‌های شهید را تکان دهم. تلقین خوان بالای قبر آمد. از روحانی‌های افغانی بود و شروع کرد به خواندن: 


اسمع افهم یا سید رضا ابن سید عباس...

سالهاست که زمزمه میکنیم غریبانه رفتند و چه عاشقانه رفتند..... یاران تخریب

اینجا بود که تازه فهمیدم این نازنینی که لایق تدفینش شدم از بچه‌های حضرت زهرا سلام الله علیهاست. گریه امانم رو بریده بود. دستهام سست شده بود و به کندی حرکت می‌کرد. با گریه به شهید التماس می‌کردم که آقا سید رضا پیش مادرت سفارش ما رو بکن. گاهی هم می‌گفتم بی‌بی جان این پاره جگر توست که غریبانه به خاک می‌رود.

تلقین رسید به اللهم عفوک عفوک عفوک...

دوست نداشتم از قبر بیرون بیام. حتی جسمم هم یاری نمی‌کرد دوستان کمک کردند و مهیا شدم. باید شهید دیگری هم به خاک می‌رفت که او هم سری در بدن نداشت و باز حکایتی دیگر... 

پنجشنبه گذشته رفتم تا فاتحه‌ای بر مزار شهید سید رضا بخوانم. خانم جوانی بالای مزار ایستاده بود و کودکی در بغل داشت. مثل اینکه مشغول آرام کردن کودک بود و مثل باران اشک می‌ریخت. یکی دو تا دختر بچه خردسال هم دور قبر دست‌ها رو در خاک فرو برده و مشغول فاتحه بودند. من هم فاتحه‌ای خواندم.

سالهاست که زمزمه میکنیم غریبانه رفتند و چه عاشقانه رفتند..... یاران تخریب

کنجکاوی‌ام گُل کرد و با احتیاط پرسیدم که خواهر میشه نسبت شما رو با این شهید بدانم؟ در حالی که سعی می‌کرد اشکش را من نبینم گفت: این شهید شوهر من است و مرا با سه دختر خردسال تنها گذاشت. 

تنم لرزید... 

بچه‌ها رو نشانم داد. دختری 12 ساله؛ دختری 8 ساله و کودکی سه ماهه که در بغل داشت.

این بانو که خودش نیز سیده بود با گریه گفت: برای آخرین بار که می‌رفت به او گفتم: آسید رضا؛ تو دو بار برای دفاع از حرم عمه‌ات زینب (س) رفتی این بار رو پیش ما بمان. دخترها خیلی به تو وابسته اند.

او گفت: خانم؛ حرم عمه جان ما در خطر است! تو راضی میشوی من باشم و جسارتی به حرم عمه‌مان بشود؟

 این را که گفت دهانم بسته شد و گفتم برو خدا نگهدارت باشد...


این بانوی قهرمان ادامه داد: دومین باری که برای سوریه رفت باردار بودم. برای به دنیا آمدن دخترمان مرخصی گرفت و آمد. وقتی بچه به دنیا آمد به عشق خانم رقیه نامش را رقیه گذاشت. رقیه سادات 15 روزه بود که ساکش رو برداشت و رفت و امروز که پیکر پدرش به خاک رفت، سه ماهه است.

نمیدانم اونهایی که این مطلب رو میخونند تا اینجا دیده هاشون بارونی شده یا نه. رقیه سادات آقا سید محمدرضا علوی سه ماهه است؛ نه سه ساله.

پدرش رقیه سه ماهه را رها کرد تا از حریم رقیه سه ساله دفاع کند.

سالهاست که زمزمه میکنیم غریبانه رفتند و چه عاشقانه رفتند..... یاران تخریب

ما به اینها مدیونیم، به مهاجران مدافع افغانی که واجب رو برای ما کفایی کردند و الا کار به مشکل می‌خورد.

روی مزار شهید سید مجتبی زینال حسینی برادر شهید سید محمد زینال حسینی فرمانده گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء (ع) این بیت شعر حک شده:

کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می‌کرد
تا که هر بی سر و پایی نزند لاف ز عشق


یاد وخاطره مهاجران افغانی مدافع حرم خصوصا شهدای سادات مدافع حرم گرامی باد.

دوستدار شهداء: تخریبچی جامونده جعفر طهماسبی

منبع : الوارثین

برچسب ها:شهید مدافع حرم، لاف عشق، شهید زینال حسینی، لشگر ده سیدالشهدا،  
[ شنبه 21 شهریور 1394 ] [ 04:45 ب.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات




یه روز با کمیل قرار بود بریم شهر که برای بچه هام کیف مدرسه بگیرم

توی راه که باموتور داشتیم میرفتیم با صدای بلند مداحی میخوند و ذکر میگفت

موقع برگشتن به خونه خیابونها  شلوغ بود. نزدیک محلمون که شدیم کمیل

 باصدای بلند یاحسین(ع) و یا زهرا(س) میگفت

و مداحی میخوند من گفتم پسرم ارومتر مردم میشنودند.

 گفت: میدونی برای چی میخونم و یا زهرا(س) میگم

اول اینکه شهید بشم و اگه شهید نشم راضی نیستم ولی اگه خدای نکرده شهید نشم و با تصادف مردم

با ذکر یاحسین(ع) و یازهرا(س) بمیریم تا حداقل اجرشهید رو داشته باشیم.

گفت: شما خانمها با شوهر داری، یه همسر خوب و فداکار و باگذشتتون و فرزندان خوب و صالحی که تربیت میکنید

میتونید اجر شهید رو داشته باشید. ما مردا هم توی جنگ یه راهو میگیریم و میریم.

ولی شما خانمها باید با عفت و پاکدامنی و حیای خودتون نفستون رو زیر پا بگذارید و از خودتون بگذرید

یک عمر برای رضای خدا زندگی کنید و همسران خوبی برای شوهرانتون و  فرزندان خوبی برای پدر و مادرانتون باشید

 اونوقت مثل اینکه جهاد اکبر انجام دادین و اجر شهید رو دارین.

بعد از شهادتش یک دفعه امده بود به خواب برادرش و گفته بود

موقع شهادت سرم روی دامن امام حسین(ع) بوده

بچه سید میگه:


کمیل عزیز!

 قسم به اون لحظه ای که سرت در دامن ارباب بی کفنمان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) بود

رسم اخوت و برادری را بجا بیاور و برای رهایی ی این حقیر، از قفس انتظار دست به دعا بردار


پ، ن: امروز مصادف بود با چهارمین سالگرد عروج ملکوتی ی پاسدار مدافع وطن، شهید مصطفی صفری تبار


درود سلام میفرستیم به ارواح طیبه ی شهدا  و امام شهدا بخصوص شهید مصطفی صفری تبار


از خداوند متعال برای این شهید عزیز علو درجات و برای خانواده ی معظم و معزز این شهید والامقام

ارزوی صبری جمیل داریم.

امید است همواره خدوند متعال ما را در طریق دوستی با اهل بیت(ع)

و پاسداری از خون پاک شهدای عزیزمان ثابت قدم گرداند

"امین یا رب العالمین"





[ جمعه 13 شهریور 1394 ] [ 08:26 ب.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات



چه زیبا است ان لحظه که در مقابل نامحرم قرار بگیری

و سرت رو پایین بندازی ونگاه نکنی و گول شیطان رو نخوری.

و با این کارت دل نازنین امام زمان(عج) رو شاد کنی!


 چه زیبا است شاد نمودن دل مهدی فاطمه(عج)

الهی!! سعادت شادنمودن قلب نازنین طبیب دلهایمان

حضرت ولیعصر(عج) را از ما مگیر...

                                    

   " امین یارب العالمین"



برچسب ها:نگاه حرام، مکرشیطان، عفت و حیا، طبیب دلها،  
[ دوشنبه 22 تیر 1394 ] [ 10:30 ق.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات





روضه هر وقت بخوانند به وقت است اما

روضه های عطشت را رمضان باید خواند

"صل الله علیک یا مظلوم، یا اباعبدالله"


[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 04:36 ب.ظ ] [ بنی فاطمه ] نظرات



      قالب ساز آنلاین